تبليغاتX
پشت هیچستان


پشت هیچستان

به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من .

شاید این روزهای گنگ،این لحظه های طولانی،این ساعت های غریب

تنها برای من نباشد.شاید سخت گرفته ام به خودم،به زندگی ام...

شاید همه چیز تمام شود وقتی من تمام شدم...

خیلی خسته ام،خیلی خالی ام...

درک نمیکنم دلیل این تنهایی را،خالی بودن را...

این حق روزهای جوانی من نیست...

این دلیل زنده بودن من نبود...

اجازه نمیدهند به من که تمام روزهای زندگی ام را گریه کنم...

اقیانوسی از اشکهای بی حاصل راه بیندازم...

خستگی هیچ درمانی ندارد...میدانم...

نمی خواستم ضعیف باشم،بشکنم...

اما انگار این روزها که هیچ،هیچوقت هیچ چیز به خواسته ی

من نبوده و نیست...روزگار بر وفق مراد من نبود...

من نیمخواستم باشم...انسان باشم...

هیچ عشقی در میان نیست...

آرزویی نیست...

خدایا دست هایم را بگیر،دست های من بیرنگ را بگیر...

دست ها من کمرنگ را بگیر...

پ.ن:سلام به همه ی دوستای گلم(بهار عزیز،عارف،احسان،آزی جونم،یوسف و...) فکر نکنید من بی معرفتم به یاد خوبی های

 همه ی شما هستم...

پ.ن:سرعت نت پایینه واسه همین کم پیدام...

پ.ن: حالم خیلی بده خیلی خیلی...دعا کنید واسم...

 

نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 23:27 توسط نیلوفر| |

طعم لحظه هایم گس

رنگ کلماتم سپید است

و شعله های امید

دلم را هنوز که هنوز است

گرم نگه داشته...

عرق سرد

از پیشانی وجودم میچکد

وقتی

گامهای زندگی را

در شریان بلند زمین

حس میکنم!

بهار طبیعت

بر دوش نگاهم

سنگینی میکند!

آیا همیشه

بهار زیبا بود؟

نمیدانم...!

شاید هم نمیدیدم!

خجالت میکشم از چشم هایم

از بودنم ،

که نبوده ام

ندیده ام...

در این مدت

خدا هم،محو شده بود

از روز های من!

خودش را

پشت برگهای ابلق سپیدار

در صدای پای آب

و خش خش برگ های پاییزی

پنهان کرده بود...

که نبینمش

و به یادش بیفتم!!!

کلمات،

مانند پتک میشوند

و بر مغز خالی ام

مسلط!

احساس میکنم،

خسته ام ،

از تکرارروزهای بدون عشق،

بدون سیب!

پنجره ها را باز کنید،

دلم یک آسمان گرفته است.

میخواهم،

پرندگی را زندگی کنم....

پ.ن:سلام نام خداست...حالتون احوالتون؟!

من نبودم یه مدت، درگیر امتحانات و...الان هستم تنها تر از همیشه...

اما خدا هست هنوز...

پ.ن:اول خواستم درباره ی انتخابات بنویسم اما اصلا حسش نبود...

شعر گفتم واسه خودم و هر کی بخونه...

پ.ن:چه گرد و خاکی گرفته وبلاگم...دلم...

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 21:22 توسط نیلوفر| |

نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:25 توسط نیلوفر| |

می خواست برود، ولی چیزی او را پایبند کرده بود. می خواست بماند، ولی چیزی او را به سوی خود می کشید. می خواست بنویسد، قلمی نداشت، می خواست بایستد، چیزی او را وادار به نشستن می کرد.می خواست بگوید، لبان خشکیده اش نمی گذاشتند. می خواست بخندد، تبسم در صورتش محو می شد. می خواست دست بزند و شادی کند، ولی دستانش یاری نمی دادند. می خواست نفس عمیقی بکشد و تمام اکسیژن های هوا را ببلعد، اما چیزی راه تنفسش را بسته بود. می خواست آواز سر دهد، نغمه اش به سکوت مبدل شد. می خواست پنجره ی کلبه اش را باز کند و از دیدن زیباییها لذت ببرد ، اما با اینکه پنجره با او فاصله ای نداشت این کار برایش غیر ممکن بود. می خواست بی پروا همه چیز را تجربه کند ولی دیگر فرصتی وجود نداشت. می خواست پرنده ی زندانی در قفس را پرواز دهد ولی ناتوان بود. می خواست گلی بچیند و به کسی که به او خیره شده بود بدهد دستش جلو نمی رفت. می خواست به همه بگوید دوستشان دارد و عاشقشان است لبش گشوده نمی شد، می خواست ستاره های آسمان را بشمارد و هنگام عبور شهاب آرزو کند که کاش روزهای رفته بر گردند. آخر او عکسی در قابی کهنه بود که توان هیچ کاری را نداشت می خواست حداقل لبخندی به لب داشته باشد اما لبانش خشکیده بود. یادش افتاد کاش وقتی عکاس گفت "بگو سیب" از دنیا گله نمی کرددلش می خواست اگر نمی تواند هیچ کاری بکند فقط بگوید "سیب"!
نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:19 توسط نیلوفر| |

نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 21:37 توسط نیلوفر| |

سلام نام خداست

امروز روز پریدن سهراب بود به آسمان ابدیت

باشد که یادش را با گاز زدن سیب سرخ زندگی گرامی بداریم...

و نخوانیم حرف های دلش را درک کنیم...لمس کنیم...

نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 21:18 توسط نیلوفر| |

نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 22:39 توسط نیلوفر| |


روزي خورشيد و باد با هم در حال گفتگو بودند و هر كدام نسبت به ديگري ابراز برتري ميكرد، باد به خورشيد مي گفت كه من از تو قويتر هستم، خورشيد هم ادعا ميكرد كه او قدرتمندتر است. گفتند بياييم امتحان كنيم، خب حالا چه طوري؟

ديدند مردي در حال عبور بود كه كتي به تن داشت. باد گفت كه من ميتوانم كت آن مرد را از تنش در بياورم، خورشيد گفت پس شروع كن. باد وزيد و وزيد، با تمام قدرتي كه داشت به زير كت اين مرد مي كوبيد، در اين هنگام مرد كه ديد نزديك است كتش را از دست بدهد، دكمه هاي آنرا بست و با دو دستش هم آنرا محكم چسبيد.

باد هر چه كرد نتوانست كت مرد را از تنش بيرون بياورد و با خستگي تمام رو به خورشيد كرد و گفت: عجب آدم سرسختي بود، هر چه تلاش كردم موفق نشدم، مطمئن هستم كه تو هم نمي تواني.

خورشيد گفت تلاشم را مي كنم و شروع كرد به تابيدن، پرتوهاي پر مهرش را بر سر مرد باريد و او را گرم كرد. مرد كه تا چند لحظه قبل با تمام قدرت سعي در حفظ كت خود داشت ديد كه ناگهان هوا تغيير كرده و با تعجب به خورشيد نگريست، ديد از آن باد خبري نيست، احساس آرامش و امنيت كرد.

با تابش مدام و پر مهر خورشيد او نيز گرم شد و ديد كه ديگر نيازي به اينكه كت را به تن داشته باشد نيست بلكه به تن داشتن آن باعث آزار و اذيت او مي شود. به آرامي كت را از تن بدر آورد و به روي دستانش قرار داد.

باد سر به زير انداخت و فهميد كه خورشيد پر عشق و محبت كه بي منت به ديگران پرتوهاي خويش را مي بخشد بسيار از او كه مي خواست به زور كاري را به انجام برساند قويتر است.
نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 19:32 توسط نیلوفر| |

سلامی به گرمی دست های پرمهر خدا

مدتی نبودم ،یعنی خودم نبودم! خودم را با تمام وجود فراموش کردم و به ناکجا آباد سقوط کردم با کمال میل!

در این دوره ی کوتاه مدت فراموش شدم به اندازه ی یک عمر !

اما الان بعد از رفتن به یک سفر،دیدن یک فیلم ،خواندن یک کتاب و فهمیدن

بعضی از حقایق حس میکنم از همیشه خوشبخت ترم و میتوانم زندگی کنم

چون شاید فردایی نباشد!

پ.ن:به زودی یه مطلب درست و حسابی براتون می ذارم که این غیبتم رو

جبران کنم.

پ.ن:از همه ی دوستای گلی که تو این مدت تنهام نذاشتن از صمیم دل ممنونم

و امیدوارم همیشه همینطور گل بمونن!

پ.ن:من اصلا اهل منت گذاشتن نیستم و فکر هم نمیکنم کسی نوشتن حرف

دلمو به حساب منت گذاشتن بذاره!من بیشتر میخواستم اوج تنهاییمو بیان

 کنم !همین...

پ.ن:منطق جان همینطور که تو گفتی تو اوج درد و گرفتاری و تنهایی و

داغونی و...هیچ کس به اندازه ی خدا همراه آدم نیست!

پ.ن:آزی جوهنم دوس میدارمت خانومی!

پ.ن:این بار مثل اینکه یه عالمه پ.ن تو گلوم گیرکرده بود!

نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 19:8 توسط نیلوفر| |

سلام نام خداست

تو این مدت به داد خیلیا رسیدم تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comنصیحت کردم سنگ صبور شدم و...

اما حالا چی ؟ خودم از همه داغون ترمتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comدارم دیوونه میشم یه خورده هم عصبانیم از همه خسته شدم حوصله هم ندارمتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comبه معنای واقعی دیوونهتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comپس یه مدت نیستم!

به همه خوش بگذره!تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comدوستون دارم

نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 23:37 توسط نیلوفر| |


Design By : Night Skin